تبلیغات
░▒▓╢♥ عشق من ♥╟▓▒░

░▒▓╢♥ عشق من ♥╟▓▒░

تو فقط از ان منی... (پست ثابت)

چِقَدر زیباست حِس ِ با تو بودَن

 

حِس ِ تو را داشتَن

 

حِس ِ خودخواهی بَرایِ تو

 

آری...

 

مَن تو را فَقَط بَرایِ خود میخواهَم

 

مَن حِسادَت میکُنَم حَتی به مورچه هایی که اَز کِنارَت میگُذَرَند

 

آری...

 

مَن خَسیسَم...مَن تو را با هیچکَس وَ هیچ چیز شَریک نِمیشَوَم

 

چِقَدر زیباست این خَسیس بودن بَرایِ تو...

 

پسَ بِدان ، تو فَقَط اَز آنِ مَنی!!

 

بِدان، تو را به هیچکَس حَتی بَرایِ ثانیه ای قَرض نِمیدَهَم

 

بِدان، آغوشَت فَقَط جایگاهِ  مَن اَست!!

                                                                 

 


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

گالری عکس پیکفا



+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 07:42 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



بوسه با لـــجبازی...

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم


که تو دلتنگم شوی


و محکم در آغوشم بگیــری


و شیطنت وار ببوسیم


و من نگذارم

عشق من ...


بوسه با لـــجبازی،بیشتر می چسبـــد!!!!!!!!!!♥♥♥



+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 07:40 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



عـــــشـــــــق...

 دستمال کاغذی را با اشک هایت تر کن

و روی قلبت بکش !

عـ ـشـ ـقـ ـ همچنان در وجودت نفس می کشد

فقط کمی خاک گرفته است!!!


+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 11:07 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



عاشق واقعی...

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست......



+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 10:37 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



تقدیم به عشقم...



+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 11:15 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



حــس آرامـــش...

به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش

برای زندگی با تو پر از شوقم ! پر از خواهش

به دستای تو محتاجم

برای لمس خوشبختی

واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی

به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا

که بازم میشه عاشق شد

تو این بی رحمی دنیا

به لبخند تو محتاجم که تنها دل خوشیم باشه

بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه

به تو محتاجم و باید

پناه هق هقم باشی

همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی

که روزی عاشقم باشی...




+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ساعت 10:41 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



...

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

 پسر گفت : نه ، نیستی

 دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

 پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

 دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

 پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

 دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش

 میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

 تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

 من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

 و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد


+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 02:56 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



محال است...

اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است.
من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند.
اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود .
این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه میخواهم.
حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند.
نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم آفتابیست.
نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد.
سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن


+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 02:28 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



عشق...

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل ، وعشق محکوم بود به تبعید به دورتریند نقطه مغز یعنی فراموشی .

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.


قلب شروع کرد به طرفداری از عشق، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه منتظر رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟


همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .


عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بی زارند، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی ؟


قلب نالید و گفت : من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم ...


+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 03:30 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



به خاطر عشقم ...



بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 12:29 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



مال منی...

مال منی، نفسهای منی، عشق منی تو
زندگی با تو آرام آرام است، آرامش لحظه های منی تو
چقدر این دنیا زیباست ، زیبایی دنیای منی تو
میدخشد خورشید در قلب آسمان آبی ، نورانی ترین صحنه ی زندگی منی تو
عشق کلامیست جاودانه ، معنای واقعی عشقی تو
این راه بی پایان است ، اول راه من و توییم و آخر راه از عشق هم مردن
میشنوم صدای عشق را از لا به لای نوازش های پر مهر تو
میشنوی صدای محبتم را از سوی بوسه های پر از عشق من
چشمهایم اسیر شده به چشمهایت
قلبم گرفتار شده در گرمای آغوش مهربانت
دلبستن من یک سو، دوست داشتن تو سویی دیگر
عاشق شدنت یک سو ، مجنون شدنم سویی دیگر
من و تو با هم ، دنیایی دیگر ، رویاهای ما ،
عاشقانه ترین رویاییست در دنیای ما که هیچگاه نمیمیرد
به حال و هوای تو آمدم در دنیای عاشقی، در همان هوا ، حس کردم در حال خودم نیستم ،
در برابر تو مات و مبهوت ایستاده ام.
انگار مست مست بودم ، مست شراب چشمهای تو ،
این آخرین لحظه ای نبود که از حال رفتم در حال و هوای دیدن چهره ی ماه تو
باز هم از حال رفتم ، من که اسیر تو بوده ام از آغاز ، باز هم در همان گرفتاری و اسارت ،
اسیرتشدم ، دیوانه تر از آن مجنون قصه ها شدم ….
مال منی ، نفسهای منی ، زندگی منی تو
قلب بی ارزشم را با احترام فدا میکنم در راه عشق تو




+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 08:04 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 18 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]