تبلیغات
░▒▓╢♥ عشق من ♥╟▓▒░

░▒▓╢♥ عشق من ♥╟▓▒░

تو فقط از ان منی... (پست ثابت)

چِقَدر زیباست حِس ِ با تو بودَن

 

حِس ِ تو را داشتَن

 

حِس ِ خودخواهی بَرایِ تو

 

آری...

 

مَن تو را فَقَط بَرایِ خود میخواهَم

 

مَن حِسادَت میکُنَم حَتی به مورچه هایی که اَز کِنارَت میگُذَرَند

 

آری...

 

مَن خَسیسَم...مَن تو را با هیچکَس وَ هیچ چیز شَریک نِمیشَوَم

 

چِقَدر زیباست این خَسیس بودن بَرایِ تو...

 

پسَ بِدان ، تو فَقَط اَز آنِ مَنی!!

 

بِدان، تو را به هیچکَس حَتی بَرایِ ثانیه ای قَرض نِمیدَهَم

 

بِدان، آغوشَت فَقَط جایگاهِ  مَن اَست!!

                                                                 

 


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

گالری عکس پیکفا



+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 08:42 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



سال نو مبارک...

باز هفت سین سرور

ماهی و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب


باز هم شادی عید

آرزوهای سپید

باز لیلای بهار

باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سودای ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

یا مقلب القلوب

یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعید

باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق

خنده و بیم و امید

سال نو مبارک



+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390 ساعت 12:40 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



فقط به خاطر تو...

 

به خاطر روی زیبای تو بود

 

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

 

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

 

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

 

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

 

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

 

به خاطر دل پاک تو بود

 

که پاکی باران را درک نکردم

 

به خاطر عشق بی ریای تو بود

 

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

 

به خاطر صدای دلنشین تو بود

 

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

 

و به خاطر خود تو بود

 

فقط به خاطر تو



+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 08:09 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



نوای عشق...

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم،

یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم ،یکی مرا احساس میکند


در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن


با رویاهای قلبم عهد بسته


در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد،


هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است


من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ،


همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده


تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ،


میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی


همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو


خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ،


چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!


هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ،



محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند،


زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت ، میرویم با هم از این دنیا ،


بگذار خورشید سوزان هر چه میخواهد بر روی دریای عشقمان بتابد!


چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد


در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا


احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو


چه زیباست نوای نفسهای قلب تو


یک هیچ تا ابد به نفع تو



+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت 08:46 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



همه زندگی ام...

با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد

با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم

با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد

با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را
….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را

حالا میفهمم عشق چقدر زیباست
….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست

با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام

همانگونه که میخواهی مال تو میشوم
….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم

تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم

با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس
!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت

با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام
….




+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 ساعت 08:45 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



انتظار...

عشق من
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 ساعت 08:04 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



به خاطر تو...

به خاطر روی زیبای تو بود

 

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

 

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

 

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

 

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

 

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

 

به خاطر دل پاک تو بود

 

که پاکی باران را درک نکردم

 

به خاطر عشق بی ریای تو بود

 

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

 

به خاطر صدای دلنشین تو بود

 

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

 

و به خاطر خود تو بود

 

فقط به خاطر تو


+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت 09:20 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



خسته شدم...

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.

 

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... 

 

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم 

 

زخم پاهایم به من میخندد... 

 

خسته شدم بس که تنها دویدم... 

 

اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... 

 

می خواهم با تو گریه کنم ... 

 

خسته شدم بس که... تنها گریه کردم...

 

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...

 

خسته شدم بس که تنها ایستادم




+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 12:06 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



بــغـــــــل

کـــاش اورژانـس "بــغـــــــل" داشــتـیـم

...

زنـگ مـی زدیم اونی که میخواستیم میومد ،

خـودمــون رو مـینـداخـتـیـم تـوی بـغـــلـش

محکم اونو بــغـــــــل میکردیم

لبامونو روی لباش میذاشتیم

و از این دنیای نامرد  رها میشدیم




+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390 ساعت 10:25 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



تـــــــــــــــــــــــو...

هر جا كه سفر كردم ، تـــــــــــــــــــــــو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تـــــــــــــــــــــــــو راهبرم بودی
با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تـــــــــــــــــــــــو بشنیدم
بر هر كه نظر كردم ، تــــــــــــــــــــــــو در نظرم بودی
در خنده ی من چو گل ، در كنج لبم خفتی
در گریه ی من چو اشك، در چشم ترم بودی
در صبحگاه عشرت ، همدوش تــــــــــــــــــو میرفتم
در شامگاه غربت، بالین سرم بودی
آ واز چو می خواندم، سوز تـــــــــــــــــــو به سازم بود
پرواز چو میكردم، تـــــــــــــــــــــــــو بال و پرم بودی
هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید
گر خواست كه بگزیند ، یــــــــــــار دگـــــــــــــــــــــــــرم بـــــــــــــــــــــــــودی


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 08:49 ق.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



دلتنگی...

نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود....تو که از جان هم به من نزدیک تری... تو که در نفس هایم نفس می کشی...تو که از چشم من دنیا را نگاه می کنی...و بعد آمدنت، همیشه دریا آرام است و ساکت...نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را این روزها اگر بغضی ترک می خورد....اگر غمی جدید زائیده می شود... اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد... بدان همه برای توست... برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانم را با ردّ نگاهت، متبرک کنی... و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه باران ببارد، صدایت می زنم... نه با نوای زبان...که با نوای دل...چرا که تو درون منی...و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست....


+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 06:26 ب.ظ توسط رسوب یه عشق کهنه | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 18 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]